تا غروب کلاس داشتم، شب قبل هم نخوابیده بودم. مدام پلکهایم همدیگر را با خستگی تمام در آغوش می کشیدند اما تکانهای ماشین در آن راه سنگلاخی، از هم جدایشان می کرد. سر کوچه پیاده شدم و بسته ی پستی را که به خانه ی قدیمیمان فرستاده شده بود، از مادر ِ دختر خوانده ام، تحویل گرفتم. بغض گلو و چشمان خیسش، خبر از سرک کشیدنهای بی حد و حصرش می داد و از رازی لو رفته که در دل نامه ، پشت کلمه ها قایم شده بود... کمی مسخره بازی در آوردم ، به شوخی، بخاطر فضولی، دعوایش کردم، خنداندمش و بعد همه ی خواهشهایش را برای داخل رفتن، مودبانه رد کردم... در انتهای کوچه با بی اعتنایی نگاهی به بسته انداختم و شانه هایم را بالا دادم... حس می کردم تمام خبرها رنگ باخته اند.... به پیر خسته ای شباهت داشتم که نامه ی تلخ جدایی را دهها سال پس از مرگ معشوقش ، دریافت کرده باشد..
.کلید را به ارامی چرخاندم، صدای کل کل مامان و بابا می آمد....
...چایی تلخی نوشیدم و وسایل را برداشتم که بروم بالا..
-فردا همه میخوان برن لب رودخونه" و بعد با مکث اضافه کرد:" باهام میای؟
-نه... خیلی خستمه....
با اخم نگاهم کرد و با بغض دور شد و در همان حال صدایش را شنیدم که می گفت:" من هم نمیرم اصلا"ناراحتیم را قورت دادم و در حالیکه سعی می کردم لبخند بزنم،به دنبالش رفتم:" مامانی، منم میام، دوس دارم کمی اب بازی کنم" لبخند زد و با ذوق و شوق مشغول جمع کردن وسایل شد.......
....دراز کشیدم، چند باری غلت زدم، اما خواب از سرم پریده بود، به وبلاگها سر زدم، کمی خطاطی کردم و تا دمدمه های صبح کتاب خواندم.
... به زور بیدار شدم و رفتم پایین. مامان متعجب بود و از اینکه مجبور نشده هزار بار صدایم کند ابراز خوشحالی می کرد. ...
...داخل ماشین ، دختر خوانده را بغل کردم و برای اینکه خواب از سرمان بپرد ، با اهنگ داد می زدیم . صدای مامانش به زور به گوشم می رسید که پشت سر هم می گفت دخترش را دیوانه کرده ام...
... انگشتم را با دو دست و دوپای کوچکش محکم نگه داشته بود و می مکید، مامانش باز جیغ می زد که لاک برایش ضرر دارد، و دخترک انگاری که بفهمد، انگشتم را رها کرد و مچ دستم را لیس می زد. و اینبار من بودم که از این حس نا خوشایند ، جیغم در آمده بود....
... داخل بازارچه، بچه بغل! چرخ می زدم، دخترخوانده با آن نگاه معروفش -که اصلا به نگاه یک نی نی نمی خورد- همه جا را رصد می کرد...دخترکی 9-8 ساله ای که قرآنهای کوچک می فروخت، از رو برو می آمد، چشمهایمان در هم قفل شدند و من با تحسین در آمدم که:" نازییییی، چقدر رنگ چشمهات قشنگنه" دخترک با شرم خندیده و بعد فرار کرده بود، انبوه گیسوان بلوطیش که از زیر روسری رنگ و رو رفته و پاره اش به بیرون سرک می کشیدند، برایم دست تکان داده بودند...
کناز زنی ایستادم که زیور الات بدلی می فروخت. دخترخوانده برای زن می خندید و دست می زد ، زن کارش را ول کرد و دخترک را به آغوش کشید و بعد از میان وسایل، دستبند آبی قشنگی را به دستش بست... هر کاری کردم، پول را نمی گرفت، می گفت عاشق خنده های دخترک شده است...وقت خداحافظی دختر خوانده با کف زدن از زن خداحافظی می کرد، هنری که تازگیها یادش داده ام و فقط برای کسانی رو می کند که خیلی دوستشان دارد....دخترک مو بلوطی ِ رعنا چشم، از پشت دیواری دزدکی با تبسم نگاهم می کرد.....
... تمامی مسیر سبز و مخملی روستا تا رودخانه ، پر از زنانی بود باربی سان، با قدی بلند وهیکلی تراشیده، کمری باریک ، اما صورت و دستانی خسته و پر از پینه و چین و چروک که رگه هایی از زیبایی سوخته را هنوز از حفظ بودند.... ومن نمی دانم چرا، مدام یاد شاه توتهای خانه ی فرنگیس می افتادم که آنقدر در شاخه های پرت و دور افتاده قرار داشتند که فقط دست باد به انها می رسید و آفتاب چروکیده و خشکشان می کرد.... بی انکه زیبایشان انگونه که در خور بود، دیده شود و یا شیرینیشان سر مست کند....
... دور از هیاهوی غذا و آتش و رقص و ترانه، بر تخته سنگی نشستم و پاهای داغم را در یخ رودخانه، سرد می کردم.... گوشهایم پر از صدای موج بود و چشمهایم خیره به این مار سفیدی که طوفان دیشب دیوانه اش کرده بود و به تب و تاب و پیچ خوردنی عجیب وادارش ....
...صدای قهقهه ها من را به خودم آورد. پسرها آهنگی را کشف کرده بودند که پر از اسم من بود.. و البته حدس می زنند که فلانی! آن را به عشق من خوانده و صد البته برای اینکه لو نرود، اسم و صدایش را عوض کرده است... کافی بود خواننده با حزن بگوید:" سرم رو بذارم روی شونت" تا یکی از پسرها بگوید:" وای فک کن!!" و باقی اداامه دهند:" جاااااااااانم" و همه از خنده ریسه بروند....
... وقت برگشت... آفتاب با صورت سرخ و زرد و خسته اش پیشاپیش ما حرکت می کرد... دختر خوانده به آرامی بغلم خوابیده بود.. سرم را به شیشه تکیه داده بودم ، به ضرب آرام انگشتان راننده نگاه می کردم و گوشهایم پر از صدای ترانه ای که در ماشین طنین انداخته بود: آخه منم ی برگ خشک و زردم که بی صدا ی عمره گر.....
پاوبلاگی: ...مرسی از دوستانی که در گوشم به مهر زمزمه کردند.در اسرع وقت به نظرات خصوصی جواب میدم