تبليغاتX
استاد اشتباهی! خاطرات یک استادک

استاد اشتباهی! خاطرات یک استادک

تخته تعلیم گردون بین و نقش بر همش / خنده چون شاگرد زیرک طبع بر استاد کن

یا به زوال می روم یــا به کــمال مــی رســـــم، یكسره کن کـــار مـــرا...یکسره کن....

 فرسنگها دور از خانه،  تنها و بدون کوچکترین ارتباط با دنیا ی  اطراف، به مدت یک شبانه روز ، دراز کشیده بودم  روی تختی که حتی یک تار و پودش!! بوی آشنایی نمی داد...  در سکوتی سنگین ، به « بار تحمل ناپذیر هستی » و نیستی فکر می کردم....و سقف تمام وزنش را انداخته بود روی  سینه ام....

***

....گم شده بودیم، گم ! با دو غریبه که برای اولین بار می دیدمشان... و بعد خودم را آنجا پیدا کردم...پیدا!  به گمانم فرشته ای  دست ِِ مه مانندش را گذاشت روی چشمهای راننده ای که جاده را خوب می شناخت! و با انگشتان کشیده و بلند دست دیگرش، دست ماشین را گرفت وبه آرامی  کشید،فرشته ای که می خواست غبار درد و رنج را با دیدن بهشتی گم شده از خاطرم بزداید... بهشتی پنهان در دل کوههایی که لباسشان پر از نگین سنگی بود وکمربندی آبی !  زیبایي اش را دو چندان مي‌كرد،... فرشته ای که با لبخند ی مهربان  مدام زمزمه می کرد: نترس! من هستم، ببین! همین جا کنار توام،  نترس!... من هستم.....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 1:45  توسط   | 

به شهرستان شدم...

(یادآوری)

آشپزخانه ترکیبی از سنت و مدرنیته است. میز ناهار خوری آنچنانی یک طرف و چراغ آتارا که رویش یک کتری و  قوری مسین قدیمی است یک طرف. هود بی مکث! یک طرف و سبدهای سبز و قرمز سیب زمینی و پیاز یک طرف! روی زمین گلیمی در کنار فرش پهن است و هاونی قدیمی بر روی اُپن قرار دارد

اما بر خلاف تصور، محیطش سخت دوست داشتنی است. آنقدر دوست داشتنی که من همه ی اتاقها را رها کرده ام و اینجا روی گلیم و در کنار آترا نشسته ام و هر از گاهی دستانم را به میله های چراغ نزدیک می کنم تا گرم شوند، نه که سرد م باشد آ، دوست دارم این چونین گرمایی بریزد توی تنم..به شعله ی سرخ رنگش خیره می شوم که گُر گرفته و گاه گاهی یک رنگ آبی از آن بلند می شود و سایه ی کم رنگی پشت چشمانش می کشد. به صفحه کوچکی که درجات نفت را نشان می دهد نگاه می کنم، در تاریکی به وضوح معلوم نیست، اما به گمانم دو درجه خالی شده باشد. دوست دارم داخلش نفت بریزم اما می دانم که این قبیل کارهای ظریف! از من بر نمی اید.

لیوانی چایی می ریزم  و سعی می کنم با پودر دارچین اسمم را رویش بنویسم اما دهانه ی لیوان فقط کفاف سه حرف را می دهد. اما نه! دستخط من هم  خیلی گنده است! اوه! هفته ی قبل ، چیزهایی را روی وایت برد نوشته بودم و بعد از چرخی در کلاس! به دیوار تکیه داده خیره به تخته، و یکدفعه با تعجب گفته بودم: "وای بچه ها چقدر دستخطم بزرگه آ" و بعد با بچه ها از شوکه شدنم ریسه رفته بودم و آنها طبق معمول شروع کرده بودند شیطنت کردن! یکی بسته بندی عینکش! را نشانم داده و با ذوق گفته بود سر کلاس من نیازی به عینک ندارد و دیگری از آخر کلاس اضافه کرده بود که برای لژ نشینها این دستخط چه بزرگ نعمتی است!

تاریکی اشپزخانه که حاصل جمع ابری بودن هوا و کابینهای قهو ه ای سوخته است، گرمای دلنشینی را به محیطش داده است و فقط اندازه ی پنجره ای پشتی که به حیاط خلوت باز می شود، نور به داخل می تابد. تصویر مبهم خودم را در شیشه ی فر میبینم، عکس دو چشم دو تیله ی سیاه که کم نورند و گاه گاهی تکان تکان می خوردند. مامان مدام گیر می دهد که چشمهایم و این هاله به خاطر درس.... طفلی خبر ندارد... دلم از این همه لاپوشانی خودم می گیرد ، دلم از این تنهایی می گیرد. دلم از این همه پرده پوشی...پرده..

پرده.. اووم.. پرده های این خانه اشرافی هستند! تورهایی با طرحهای خیلی ظریف که در قسمت بالایش یک چین و شکن طلایی رنگ قرار دارد. جالب است اما ا! گر رد تورها را بگیری، به گلیم فرشهای قرمز رنگی منتهی می شوند. این تضاد رنگها اذیتم نمی کند، نمیدانم چرا برایم دلنشین است، دوستش دارم، گویا ارواح نیاکان شاد و دلخوشم هنوز هم در این حوالی رفت و آمد دارند و با قدرت، سعی در حفظ بقایای خود...به دور وبرم نگاه می کنم و از خاطرات پر و خالی می شوم... آخ خدا من چقدر از اینجا خاطره دارم.

آقا رضا  به آشپزخانه می اید. می پرسد چرا لامپ را روشن ... اما با دیدن حال رمانتیکم! دستش را از روی کلید بر می دارد و در تاریکی ، پهلوی آترا می نشیند و دستانش را دورش حلقه می کند.با دیدنش دلم می گیرد، از دیروز صبح تا حالا روی زمینهای کشاورزیشان کار کرده و الان خستگی از سر و رویش می بارد.نورسرخی که روی صورت آفتاب خورده و موهای سیاه و بیشترک سفید و دستهای زخمیش می نشیند، یک آن حسی نوستالوژیک را در وجودم زنده می کند. نمی دانم  ماشین ذهنم به کدام قسمت زمان سفر کرده است...

مامان برگشته و من باید دفتر و دستکم را قایم کنم، فکر کن وقتی او رفته و دخترهای سانتی مانتال فامیل را دیده که خوشگل موشگل برای عزاداری آمده اند و بعد دخترک به قول او کافرش اینجا چمباتمه زده و دفتر سیاه می کند!! اصلا هیچی هم نگوید کم کمش کلی غصه ام را می خورد! بروم.. بروم شاید توانستم این چراغ را نفت کنم! آخر الان به گمانم سه درجه اش کم شده است. اصلا شاید مامان با دیدن هنرم کلی کیف کند برایم!

پاوبلاگی: بعله.. بعله! کمی نفت ریخت روی فرش! بعد اقا رضا آمد کمکم و گفت کار من نیست این کارها .... جان دلم من....

پاوبلاگی: چند روزی از دستم راحتید... دلتون خواست  واسم دعا کنید.. حتی شده ی کوچولو...

پاوبلاگی: مرسی از شما دوستان گلم. منم روز زن رو تبریک میگم به خانمها.. ببخشید نتوئنستم نظرات رو جواب بدم.. دوستتون دارم.. خیلی

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 5:21  توسط   | 

از آن پیر...

 پیر عزیزم  گفت: این حدیث بازگو مکن،  مدامی که ترجمان حروف نتوانی....

چه خوب می شناختی این نمام مکتب نرفته  را پیر.....سزاوار سرزنشم.. اما نه مهجوری... بر من ببخشای...


+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 0:12  توسط  

تصور کنید...

توی سالن، یکی از دانشجوهای چند ترم قبل اومد طرفم، روز معلم رو تبریک گفت، بعد با کمرویی خواست کتابی رو بده دستم، اما تندی دستش رو کشید، کتاب رو باز کرد و گذاشت روی دیوار، بعد روی صفحه ای اولش نوشت:

کتاب رو داد دستم، تندی خداحافظی کرد و رفت....


پاوبلاگی: هنوز هم بابت کار این دانشجو، ی لبخند خیلی گنده روی لبامه...

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 17:35  توسط   | 

پیش آر پیاله را که شب می گذرد ...

امروز عصر  کنار پنجره ایی که  با برگهای سبز تزیین شده  و پر ازموسیقی پرندگان بود، کتاب خواندم و خوابیدم...بعد آشپزی کردم، سبزیهای معطر کوهی را پاک کردم و شستم.. اتاق را مرتب کردم و جارو ...یک پفک بزرگ خوردم ، رفتم حمام و مثل یوگیها، نیم ساعت تمام زیر دوش نشستم و  حس کردم کنار آبشارنیاکارا.... اوووم... نیکارگا... نیگارا.... و هر چه فکر کردم یادم نیامد اسمِ نیاگارا را!

بیرون آمدم ،شلوار جینی را با آن پیرهن آبی گل گلی عجیبی که داداش در یکی از آن نوادر حالات خواهر دوستانه اش برایم خریده ،پوشیدم... و فکر کردم به سلیقه ی غریبش...موهایم را که پس از آن عمل انتحاری کوتاه کردن چند ماه پیش، باز قد کشیده اند، با لطافت! سشوار کشیدم، روغن زدم و بعد بالای بالای سرم دم اسبی بستم و کمی از دم اسبی ها را!! ریختم توی صورتم.... و یک لاک صورتی کشیدم روی ناخنهای دست و پا، گوشواره های ظریف  و بلند نگینی را با دستبند نقره ای ست کردم....

و بعد پنجره را باز کردم.. و چشمهایم را بستم .... بوی اردی بهشت سرمستم کرد.... .


چند وقت پیش این عکسه رو توی ی وبلاگی دیدم و از اونجا کش رفتم... حالا هر چی فکر می کنم نمیدونم کجا بود...خیلی دوستش دارم..

 

پاوبلاگی: خعیلی تعجب کردید از این همه دخترانه نوشتنم؟؟.... باور کنید خودم هم هنوز تو شوکم.... یعنی اینا رو کی نوشته؟؟؟ : دی

پاوبلاگی: الهه جان! من ایمیلت رو ندارم... یکتا؟ رهگذر؟

 پاوبلاگی بعدا نوشت: ی بار من اینطور لطیف و دخترانه نوشتم....همه خندشون گرفت! ی کاری می کنید این دختر ملوسیه ی  توی دلم قهر کنه... به جاش اون پهلونه ی تو دلم ، افسار قلم رو دستش بگیره.. نه ی کاری می کنید .. لا الا......:دی

پاوبلاگی بعدا نوشت : دیدید امشبی اصلا ی طور دیگه ای شدم؟ حتی نظرات رو هم تندی جواب دادم... کمی دلشوره گرفتم از این رفتارای بوالعجب خودم... به گمونم امروز  ی چی توی چایی دانشگاه ریخته بودن آ....

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 21:30  توسط   | 

* بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد ! به كوه خواهد زد ! به غار خواهد رفت

گفته بودم باز خود را درون همان غار خیلی وقتها  پیش می بینم، همان جایی که به سالیان پناهگاهم بود، که از روزنش به بیرون نظاره می کردم... به مسافرها... بی آنکه کسی ناظرم باشد...پنهان بودم از نگاه آدمها. گاه گاهی که برق  ناخود آگاه ِ چشمانم، عابری کنجکاو یا مسافری گم کرده راه  را به سوی آن  شِکفت رهنمون می کرد، دستپاچه و نگران در تاریکی می خزیدم، با نفسی حبس کرده در گلوی  دل...  سیاهی و سکوت،  گیج و گول می کرد مهمان ناخوانده ای را که کورمال کورمال دست می کشید به هر جا در جستجویی بی فرجام..و بعد، از راه آمده، بر می گشت با عقلی سرزنشگر و دلی که  گواهی می داد سوسوی پرتویی را...

... و روزی آمد که دلم، برق چشم آدمها را خواست...گمان کرد بزرگ شده؟ یا که فقط کودکانند بی تاب تیله های رنگی رخشان؟؟... به راه افتاد...به راه افتادم...

..  چند سالی گذشت....

و یک روز صبح چشم که گشودم، خود را در میانه ی همان غار دیدم،  کاسه ای گِلی در کنارم ،  پر از آبی  زلال  که تمام داراییم بود... میان دیواره هایی سنگی، بی  هیچ ردی از  نگاره ها ی انسانی  و در آغوش ِ یک تنهایی ملس بَدوی....به گمانم شب قبل از آن ، خسته و گریان از آدمها، راه کوههای دور را در پیش گرفته بودم....


*عنوان پست ....فريدون مشيری
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 0:26  توسط   | 

...

آدمیست دیگر
یک روز حوصله هیچ چیز را ندارد
دوست دارد بردارد خودش را بریزد دور... حسین پناهی


پاوبلاگی:... پیکر گریز پای ِ ناگریز را...

پاوبلاگی: لنگر نیفکنم دیگر هیچ.....
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 23:57  توسط  

رودخونه ها رودخونه ها منم میخوام راهی بشم...

تا غروب  کلاس داشتم، شب قبل  هم نخوابیده بودم.  مدام پلکهایم همدیگر را با خستگی تمام در آغوش  می کشیدند اما تکانهای ماشین در آن راه سنگلاخی، از هم جدایشان می کرد. سر کوچه پیاده شدم و بسته ی پستی را که به  خانه ی قدیمیمان  فرستاده شده بود، از مادر ِ دختر خوانده ام، تحویل گرفتم.  بغض گلو و چشمان خیسش، خبر از سرک کشیدنهای بی حد و حصرش می داد و از  رازی لو رفته که در دل نامه ، پشت کلمه ها قایم شده بود... کمی مسخره بازی در آوردم ، به شوخی، بخاطر فضولی،  دعوایش کردم،  خنداندمش و بعد همه ی خواهشهایش را برای داخل رفتن، مودبانه رد کردم... در انتهای کوچه با بی اعتنایی نگاهی به بسته انداختم  و شانه هایم را بالا دادم... حس می کردم تمام خبرها رنگ باخته اند.... به پیر خسته ای شباهت داشتم که نامه ی تلخ جدایی   را دهها سال پس از مرگ  معشوقش ، دریافت کرده باشد..

.کلید را به ارامی چرخاندم، صدای کل کل مامان و بابا می آمد....

...چایی تلخی نوشیدم و وسایل را برداشتم که بروم بالا..

-فردا همه میخوان برن لب رودخونه" و بعد با مکث اضافه کرد:" باهام میای؟

-نه... خیلی خستمه....

با اخم نگاهم کرد و  با بغض دور شد و در همان حال صدایش را شنیدم که می گفت:" من هم نمیرم اصلا"ناراحتیم را قورت دادم  و در حالیکه سعی می کردم لبخند بزنم،به دنبالش رفتم:" مامانی، منم میام، دوس دارم کمی اب بازی کنم" لبخند زد و با ذوق و شوق مشغول جمع کردن وسایل شد.......

....دراز کشیدم، چند باری غلت زدم، اما خواب از سرم پریده بود، به وبلاگها سر زدم، کمی خطاطی کردم و تا دمدمه های صبح کتاب خواندم.

... به زور بیدار شدم و رفتم پایین. مامان متعجب بود و  از اینکه مجبور نشده هزار بار صدایم کند ابراز خوشحالی می کرد. ...

...داخل ماشین ، دختر خوانده را بغل کردم و برای اینکه خواب از سرمان بپرد ، با اهنگ داد می زدیم . صدای مامانش به زور به گوشم می رسید که پشت سر هم می گفت دخترش را دیوانه کرده ام...

... انگشتم را با دو دست و دوپای کوچکش محکم نگه داشته بود و می مکید، مامانش باز جیغ می زد که لاک برایش ضرر دارد، و دخترک انگاری که بفهمد، انگشتم را رها کرد و مچ دستم را لیس می زد. و اینبار من بودم که از این حس نا خوشایند ، جیغم در آمده بود....

... داخل بازارچه، بچه بغل! چرخ می زدم، دخترخوانده  با آن نگاه معروفش -که اصلا به نگاه یک نی نی نمی خورد- همه جا را رصد می کرد...دخترکی 9-8 ساله ای که قرآنهای کوچک می فروخت،  از رو برو می آمد، چشمهایمان در هم قفل شدند و  من با تحسین در آمدم که:" نازییییی، چقدر رنگ چشمهات قشنگنه"  دخترک با شرم خندیده و بعد فرار کرده بود، انبوه گیسوان بلوطیش که از  زیر روسری رنگ و رو رفته و پاره اش به بیرون سرک می کشیدند، برایم دست تکان داده بودند...

کناز زنی ایستادم که زیور الات بدلی می فروخت. دخترخوانده  برای زن می خندید و دست می زد ، زن کارش را ول کرد و دخترک را به آغوش کشید و بعد از میان وسایل، دستبند آبی قشنگی را به دستش بست... هر کاری کردم، پول را نمی گرفت، می گفت عاشق خنده های دخترک شده است...وقت خداحافظی دختر خوانده با کف زدن از زن خداحافظی می کرد، هنری که تازگیها یادش داده ام و فقط برای کسانی رو می کند که خیلی دوستشان دارد....دخترک مو بلوطی ِ رعنا چشم، از پشت دیواری دزدکی با تبسم نگاهم می کرد.....

... تمامی مسیر سبز و مخملی  روستا تا رودخانه ، پر از زنانی  بود باربی سان، با قدی بلند وهیکلی تراشیده، کمری باریک ، اما صورت و دستانی خسته و پر از  پینه و  چین و چروک  که رگه هایی از زیبایی سوخته را هنوز از حفظ بودند....  ومن نمی دانم چرا، مدام یاد شاه توتهای  خانه ی فرنگیس می افتادم که آنقدر در شاخه های پرت و دور افتاده قرار داشتند  که فقط دست باد  به انها می رسید و آفتاب چروکیده و خشکشان می کرد.... بی انکه زیبایشان انگونه که در خور بود،  دیده شود و یا شیرینیشان سر مست کند....

... دور از هیاهوی غذا و آتش و رقص و ترانه، بر تخته سنگی نشستم و پاهای داغم را در یخ رودخانه، سرد می کردم.... گوشهایم پر از صدای موج بود و چشمهایم خیره به این مار سفیدی که طوفان دیشب دیوانه اش کرده بود و به تب و تاب و پیچ خوردنی عجیب وادارش ....

...صدای قهقهه ها من را به خودم آورد. پسرها آهنگی را کشف کرده بودند که پر از اسم من بود.. و البته حدس می زنند که فلانی! آن را به عشق من خوانده و صد البته برای اینکه لو نرود، اسم و صدایش را عوض کرده است... کافی بود خواننده با حزن بگوید:" سرم رو بذارم روی شونت" تا یکی از پسرها بگوید:" وای فک کن!!" و باقی اداامه دهند:" جاااااااااانم" و همه از خنده ریسه بروند....

... وقت برگشت... آفتاب با صورت سرخ و  زرد و خسته اش پیشاپیش ما حرکت می کرد... دختر خوانده به آرامی بغلم خوابیده بود.. سرم را به شیشه تکیه داده بودم ، به ضرب آرام انگشتان راننده نگاه می کردم و گوشهایم پر از صدای ترانه ای  که در ماشین طنین انداخته  بود: آخه منم ی برگ خشک و زردم که بی صدا ی عمره گر.....


پاوبلاگی: ...مرسی از دوستانی که در گوشم به مهر زمزمه کردند.در اسرع وقت به نظرات خصوصی جواب میدم

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 19:42  توسط   | 

از آن پرنده....


 پیر عزیزم می گفت پرنده ای که در قفس مانده باشد، حتی با باز شدن در قفس هم لختی درنگ خواهد کرد...


پاوبلاگی: ...اما  من می ترسم... خیلی....

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 21:45  توسط  

در سایه سارِ طعم و رنگ و بو

آشپزی را دوست دارم، حلقه ی اتصال من به زندگی و زنانگی است. وقتهایی که خسته و بی زارم(!) دست به دامان طعمها و رنگها و بوها می شوم. بسان زنانی که گیسی در خانه داری سپید کرده اند، برنجها را  می ریزم در سینی بزرگی و به هوا می اندازم و بعد با دقت دنبال سنگ ریزه ها می روم! و در پی سپیدی یکدست! رنگها را از سر راه بر میدارم!  پیاز ها و فلفلهای دلمه ای رنگی را به یکسان ریز می کنم ، با احتیاط روغن می ریزم... ادویه های زرد و سرخ و سیاه و سبز را با سر انگشتان لمس می کنم و سبزیجات خشک و تازه را می بویم و بر هم می زنم... و می گذارم  ...

آشپزی با حوصله ام می کند، خنده بر لبانم می نشاند، مهربانم می کند حتی! مکرری که  نشاطی نامکرر را در زیر پوست روزهایم  می دواند.... اما وقتهایی هم هست که آنقدر خرابم و غمهایم پنهانی است ، که می ترسم سراغش بروم... انگار که آشپزی نهانی ترین لایه های دل و روحم را عیان کند. ( غذا احساسات ِ آشپزش را منعکس می کند؟).. خودم هم می دانم ترس ِ بیهوده یست.... نه از آن جهت که غم آشکارم کند نه... از آن جهت که برایم در هر حالی شفا بخش است... منتها! حالت سالکی یا زاهدی یا... دارم که می ترسد با تقاضاهای نابجا ، در ایمانش خللی وارد شود...

غذایی که با محبت و حوصله و عشق درست می شود... طعم و بویش دیگر سان است... در میان چندین و چند غذا می توان تشخیصش داد ... اصلا   شاید راز عطر و مزه ی غذای مادرها و مادربزرگها همین است... که دست پختشان " آنی" دارد که ماندگارش می کند از بعد عمری... و این " آن" چیزی نیست جز عشق  و محبت بی پایان که  بر غذا باریدن گرفته  و بر همه ی رایحه ها و ادویه ها و مزه ها فائق آمده است.. بی چشمداشت....

 یکی از حالهای خوشم وقتهایست که روی مبل دراز کشیده ام... کتابی می خوانم...به صدای موسیقی آمیخته به نم باران گوش سپرده ام و در همان حال بوی غذا در تمام پیچ و خمهای خانه پیچیده است....

پاوبلاگی شفاف سازی: این دختره من نیستم آ... بوخودا!!!!.:دی

پاوبلاگی: امروز ظهری دلم گوجه سبز خواست.. بعدش عصری ی بسته رو هدیه گرفتم... و همین شد لبخند بزرگ امروزم....حس کردید این پست چقدر طعم گوجه سبز تازه می دهد؟ بفرمایید رفقا

پاوبلاگی: ی چی بگم؟ یعنی نمیخواستم بگم ا.. ولی همچی ته گلوم گیر کرده... می دونید این پست رو که نوشتم نمیدونم چرا خواستم حذفش کنم... این اقا بدنسازه  ی !! تو ی دلم شرمش شده!!!!.. عینهو این مردای سنتی میانسالی که بهویی ی گروه مهمون ناخونده.. حین شستن ظرفا ! با پیشبند دستگیرش کرده باشن... یعنی در اون حد... خدااااااااا

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 19:17  توسط   |